کو راه فرار اقتصادی از زیر فشار اقتصادی
یک گردن خرد و خسته دارم با این همه بار اقتصادی
در بدو جوانی از من زار در رفته زوار اقتصادی
فریاد ز قبض و قسط و موجر دل! ای لت و پار اقتصادی
تا قبض رسد به دستمَ، انگار نیشم زده مار اقتصادی!
تنها نه منم چنین گرفتار خیل است خمار اقتصادی
از پیر و جوانمان در آورد اقساط دمار اقتصادی
این زندگی دو روزه ما را آویخت به دار اقتصادی
اهل ادب و هنر همیشه ماند به حصار اقتصادی
ماندم که چه بی بخارهایی دارند بخار اقتصادی
ای مطرب عشق، عشق کافی است بنواز سه تار اقتصادی!
بیکار نمان، بیا و بگذار ما را سر کار اقتصادی
با وعده بیا که کرده عادت گوشم به شعار اقتصادی
یارب چه شد آن هزار میلیارد در گرد و غبار اقتصادی؟!
به به که فلک چه ماستهایی دارد به تغار اقتصادی
عرض ادب و سلام داریم ای یکه سوار اقتصادی!
مثل زن حامله عزیزان دارند ویار اقتصادی
در مکتب روزگار خواندم درس بسیار اقتصادی
بابای کسی که آب و نان داد او دارد انار اقتصادی
در نزد خدا فقط مساوی است دارا و ندار اقتصادی
حتی شده عشق و عاشقی هم یک جور قمار اقتصادی
...کافی است جناب ترک میرزا این داد و هوار اقتصادی!
با عرض سلام مجدد! شرمنده ام. گرفتار بودم. همین!
کم به غبغب باد بگذار ای فلک!
خاطرم آزاد بگذار ای فلک!
از صدای ناله ام گوشت پر است
یک نوار شاد بگذار ای فلک!
نوروز باستان بر دوستان مبارک باد
الهی که بخت تو را وا کنم
تو را توی بخت خودم جا کنم
خودم را که عمری است گم کرده ام
خوشا در نگاه توپیدا کنم
دلم را به دست تو یاغی دهم
خودم را به دست تو رسوا کنم!
عروس تک خاندانم شوی
تو را مثل غنچه شکوفا کنم
خودت مادر بچه هایم شوی
خودم را کنار تو بابا کنم!
«من» از دست تنهایی آزرده ام
بیا با «تو» ایجاد یک «ما» کنم
شروطت قبول است و حرفت سند
سند را بیاور که امضا کنم
دو چیز است کمبود من: عشق تو
و آهی که با ناله سودا کنم!
مبادا تصور کنی قادرم
تو را صاحب باغ و ویلا کنم
ولی می توانم به اعجاز شعر
تو را ساکن کاخ رویا کنم
الهی تو سارای من باشی و
خودم را به این حیله دارا کنم
نبین ظاهرم را، مجالی بده
که خود را برای تو معنا کنم
نبین ظاهر تق و لق مرا
من آنم که با شعر غوغا کنم
بیا بعد از این نان شاعر بخور
که تا چاقی ات را مداوا کنم
به یک گونی پر شبیهی گلم!
بیا هیکلت را مقوا کنم
خودم حسن یوسف ندارم، ولی
تو را می توانم زلیخا کنم!
در باغ سبزی نشانم بده
که باغ دلت را مصفا کنم
بیا جای دریای پول و رفاه
تو را غرق اشعار زیبا کنم!
**************************
درباره گلریزان: با تشکر مجدد از همه دوستانی که در این امر خدا پسندانه حقیر را همراهی کردند، از آنجایی که برخی عزیزان علیرغم قول مساعد هنوز اقدامی نکرده اند، گلریزان کماکان ادامه دارد. امیدوارم این دسته از دوستان اگر هنوز سر حرفشان هستند، کمکهایشان را هر چه سریعتر ارسال کنند. تازه واردها هم در جریان باشند که در این وبلاگ گلریزانی برای پنج خواهر یتیم اهوازی به پا کرده ایم. اگر توانایی کمک رساندن به این خانواده نیازمند را دارند، پست قبلی را مطالعه کنند.
دیده عشاق را تر کرد و رفت
با گل عشقی که پرپر کرد و رفت
با گل عشقی که پرپر کرد و رفت
دیده عشاق را تر کرد و رفت
خاطرش را بی خودی می خواستم
خاطرم را او مکدر کرد و رفت
در دلم صد آرزو رویانده بود
در دلم صد بار خنجر کرد و رفت
«عشق در دل ماند ویار از دست رفت»
چرخ دل را یار پنچر کرد و رفت!
گفتمش:بی تو خودم را می کشم!
بی وفا را بین که باور کرد و رفت
مغزم از غم گر گرفت، انگار یار
کله ام را در سماور کرد و رفت
داشت خرهای زیادی زیر سر
چند روزی هم مرا خر کرد و رفت
آنچه با پیمان و کیوان کرده بود
با من و سام و غضنفر کرد و رفت
صد خر از هجرانش عرعر می کنند!
او خر خود یافت، عرعر کرد و رفت
در دلش بود اشتیاق امر خیر
چند سالی در محل شر کرد و رفت
رفت تا یک جای دیگر پس دهد
درسهایی را که ازبر کرد و رفت
مانتوی کوتاه خود را جا گذاشت
چادری گلدار بر سر کرد و رفت
خان بابای شوفرش بیچاره شد
شصت کارتن بار خاور کرد و رفت
روز بعد از باب ختم غائله
یک سلامی هم به مادر کرد و رفت
درد خود را با که گویم دوستان؟!
دختر همسایه شوهر کرد و رفت!
هر که آمد حق ما رندانه خورد
آشنا راحت تر از بیگانه خورد
گر غریبه اندکی محتاط بود
آشنا، اما طلبکارانه خورد
غیر از کمرویی من شد غیور
یار از خوش خلقی ام یارانه خورد
چانه اش کج شد ز بس گفت از مرام
آن که مشت محکمش بر چانه خورد
توی جیبم رفت دست دیگرش
آن که یک دستش به روی شانه خورد
خیری از عشق و جوانی هم ندید
داغ هجران بر دل دیوانه خورد
بمب عشقی منفجر شد در دلم
ترکشی از آن به بالاخانه خورد!
من که سر تر بودم از میرزا رسول
واقعا" حق مرا ریحانه خورد!
بند بندم را فشار زندگی
گاه لپ لپ،گاه دانه دانه خورد
کو پس اندازی پس از عمری تلاش
بر تلاشم مهر مذبوحانه خورد
قطره قطره جمع شد، دریا نشد!
ما درآوردیم و صاحبخانه خورد
قطره قطره آب گشتم همچو شمع
بس که مغزم را زنم پروانه خورد
شد ز صاحبخانه بی انصاف تر
چون که او ماهانه، این روزانه خورد
زندگی جنگ است، آری فرت و فرت
زیر گوشم سیلی جانانه خورد
دل در این میدان سخت روزگار
ضربه هایی سخت و نامردانه خورد
ضربه های سخت را از من فقط
آن حریف بازی رایانه خورد!
واقعیت را دلم چون تلخ دید
گول شیرین بودن افسانه خورد!
باغبان دیگرانم همچنان فکر باغی در جنانم همچنان
دوستدار صدق و ایثار و وفا خصم تزویر و چاخانم همچنان
ساده و بی غل و غش و بی ریا سربه زیر و بی زبانم همچنان
قدر یک دانه نخود هم فرق نیست بین پیدا و نهانم همچنان
آنچه می خواهد زمانه نیستم آن چه می باید، همانم همچنان
گر تو گم کردی خودت را ای رفیق! من فلان بن فلانم همچنان
آن چنان که بوده ام در کودکی پیرم، اما آنچنانم همچنان
گرچه بس نامهربانی دیده ام با رفیقان مهربانم همچنان
دوستی کالای ارزانی شده بنده در خواب گرانم همچنان!
گرده ام سکوی پرتاب همه دوستان را نردبانم همچنان
یک ستاره از لحاظ ملک و مال نیست در هفت آسمانم همچنان
اهل فرصت برج سازی می کنند من پی یک لقمه نانم همچنان
مالک متری زمین هم نیستم مانده تر از رفتگانم همچنان
دسترنجم مال صاحبخانه ها است مرغکی بی آشیانم همچنان
زورقی در دست طوفان مانده ام! کلبه ای بی مبلمانم همچنان
با وجود این همه فکر و خیال صاحب طبعی روانم همچنان
زندگانی گرچه پیرم کرده است شاعر نسل جوانم همچنان
نیستم زیر بلیط هیچ کس تا خر خود را برانم همچنان
نان بازوی خودم را می خورم مخلص روزی رسانم همچنان!
